روزی حضرت موسی به خداوند متعال عرض کرد: من دلم می خواهد یکی از آن
بندگان خوبت رو ببینم. خطاب آمد: برو به صحرا. آنجا مردی هست که دارد
کشاورزی می کند. او از خوبان درگاه ماست. حضرت آمد دید یک مردی هست
دارد بیل می زند و کار میکند. حضرت تعجب کرد که او چطور به درجه ای رسیده
که خداوند می فرماید از خوبان ماست. از جبرئیل پرسید. جبرئیل عرض کرد: الان
خداوند بلائی بر او نازل می کند، ببین او چی کار می کند. بلیه ای نازل شد که آن مرد
در یک لحظه هر دو چشمش رو از دست داد. فورا نشست. بیلش رو هم گذاشت
جلوی روش. گفت: مولای من تا تو مرا بینا می پسندیدی من داشتن چشم را دوست
می داشتم. حال که تو مرا کور می پسندی من کوری را بیش از بینایی دوست دارم.
حضرت دید این مرد به مقام رضا رسیده. رو کرد به آن مرد و فرمود: ای مرد من
پیغمبرم و مستجاب الدعوه. میخواهی دعا کنم خدا چشمان ترا به تو برگرداند مرد
گفت: نه. حضرت فرمود: چرا؟ گفت: آنچه مولای من برای من اختیار کرده بیشتر
دوست دارم تا آنچه را که خودم برای خودم بخواهم.
ناخوش او خوش بود در جان من
دل فدای جان دل رنجان من
عاشقم بر لطف و بر قهرش به جد
بوالعجب من عاشق این هر دو ضد
تاريخ : سه شنبه 7 آذر 1391نظر بدهید
| 22:7 | نویسنده : خداداد |
در میان بنی اسرائیل عابدی بود. وی را گفتند: فلان جا درختی است و قومی
آن را می پرستند!
عابد خشمگین شد، برخاست و تبر بر دوش نهاد تا آن درخت را برکند...
ابلیس به صورت پیری ظاهر الصلاح، بر مسیر او مجسم شد، و گفت: ای عابد،
برگرد و به عبادت خود مشغول باش!
عابد گفت: نه، بریدن درخت اولویت دارد...
مشاجره بالا گرفت و درگیر شدند، عابد بر ابلیس غالب آمد و وی را بر زمین
کوفت و بر سینه اش نشست.
ابلیس در این میان گفت: دست بدار تا سخنی بگویم، تو که پیامبر نیستی و خدا
بر این کار تو را مامور ننموده است، به خانه برگرد، تا هر روز دو دینار زیر بالش
تو نهم؛ با یکی معاش کن و دیگری را انفاق نما و این بهتر و صوابتر از کندن آن
درخت است...
عابد با خود گفت: راست می گوید، یکی از آن به صدقه دهم و آن دیگر هم
به معاش صرف کنم، و برگشت...
بامداد دیگر روز، دو دینار دید و بر گرفت، روز دوم دو دینار دید و برگرفت، روز
سوم هیچ پولی نبود!
خشمگین شد و تبر برگرفت و به سوی درخت شتافت...
باز در همان نقطه، ابلیس پیش آمد و گفت: کجا؟!
عابد گفت: می روم تا آن درخت را برکنم!
ابلیس گفت: زهی خیال باطل، به خدا هرگز نتوانی کند!
باز ابلیس و عابد درگیر شدند و این بار ابلیس عابد را بیفکند چون گنجشکی در دست!
عابد گفت: دست بدار تا برگردم! اما بگو چرا بار اول بر تو پیروز آمدم و اینک،
در چنگ تو حقیر شدم؟!
ابلیس گفت: آن وقت تو برای خدا خشمگین بودی و خدا مرا مسخر تو کرد، که
هرکس کار برای خدا کند، مرا بر او غلبه نباشد؛ ولی این بار برای دنیا و دینار
خشمگین شدی، پس مغلوب من گشتی...
تاريخ : سه شنبه 7 آذر 1391نظر بدهید
| 22:7 | نویسنده : خداداد |
غزلی از مولانا:
بیایید بیایید به میدان خرابات
مترسید مترسید ز هجران خرابات
شهنشاه شهنشاه یکی بزم نهاده است
بگویید بگویید به رندان خرابات
همه مست در آیید در این قصر در آیید
که سلطان سلاطین شده مهمان خرابات
همه مست و خرابید همه دیده پر آبید
چو خورشید بتابید بر ایوان خرابات
همه دیده و جانند همه لطف و امانند
همه سرو روانند به بستان خرابات
در آیید در آیید ، مترسید مترسید
گنهکار ببخشید به سلطان خرابات
چون آن خواجه وفا کرد همه درد دوا کرد
گنهکار رها کرد سلیمان خرابات
زهی امر رهایی زهی بزم خدایی
زهی صحبت شاهی و زهی جان خرابات
زهی مفخر تبریز زهی شمس شکر ریز
که بر راند فرس را سوی ایوان خرابات
تاريخ : سه شنبه 7 آذر 1391نظر بدهید
| 22:6 | نویسنده : خداداد |
وى اهـل مصر است . در فقه شاگرد ((مالك بن انس )) فقيه
معروف بـوده اسـت . جـامـى او را رئيـس صـوفـيـان خـوانـده اسـت . هـم او اول
كـسـى اسـت كـه رمز به كار برد و مسائل عرفانى را بااصطلاحات رمزى بيان كرد
كـه فـقـط كـسـانـى كـه واردنـد بـفـهـمـنـد و نـاواردهـا چـيـزى نـفـهـمـند. اين روش
تدريجا مـعـمـول شد، معانى عرفانى به صورت غزل و با تعبيرات سمبوليك بيان
شد. برخى مـعـتـقـدنـد كـه بـسيارى از تعليمات فلسفه نوافلاطونى وسيله ذوالنون
وارد عرفان و تصوف شد ذوالنون در فاصله سالهاى 240 - 250 در گذشته است .
تاريخ : سه شنبه 7 آذر 1391نظر بدهید
| 22:4 | نویسنده : خداداد |
به عهد ما تقدم در نشابور مگر قحطی فتاد، از عهد ما دور
برون آمد یکی مرد معلم گروهی کودکان با وی ملازم
ظریفی گفت اینها در چه کارند چها گویند چون عقلی ندارند
معلم گفت چون وقت عذاب است دعای این جماعت مستجاب است
ظریفش گفت کای قوال مقبول بگویم با تو قولی نیک معقول
اگر ایزد دعاشان می شنودی معلم در جهان کی زنده بودی
روضه خلد مجد خوافی
تاريخ : یک شنبه 23 مهر 1391نظر بدهید
| 16:28 | نویسنده : خداداد |
مردی به دربار خان زند می رود و با ناله و فریاد می خواهد تا كریمخان را ملاقات كند.
سربازان مانع ورودش می شوند. خان زند در حال كشیدن قلیان ناله و فریاد مرد را
می شنود و می پرسد ماجرا چیست؟ پس از گزارش سربازان به خان، وی دستور می دهد
كه مرد را به حضورش ببرند. مرد به حضور خان زند می رسد و کریم خان از وی می پرسد:
"چه شده است چنین ناله و فریاد می كنی؟" مرد با درشتی می گوید: "دزد همه اموالم را برده
و الان هیچ چیزی در بساط ندارم!" خان می پرسد: "وقتی اموالت به سرقت می رفت تو كجا
بودی؟" مرد می گوید: "من خوابیده بودم!!!" خان می گوید: "خوب چرا خوابیدی كه مالت
را ببرند؟" مرد در این لحظه آن چنان پاسخی می دهد كه استدلالش در تاریخ ماندگار
می شود و سرمشق آزادی خواهان می شود.
مرد می گوید: "من خوابیده بودم، چون فكر می كردم تو بیداری!"
خان بزرگ زند لحظه ای سكوت می كند و سپس دستور می دهد خسارتش از خزانه
جبران كنند و در آخر می گوید: "این مرد راست می گوید ما باید بیدار باشیم..."
تاريخ : یک شنبه 23 مهر 1391نظر بدهید
| 16:26 | نویسنده : خداداد |
غزلی از عراقی
مقصود دل عاشق شیدا همه او دان
مطلوب دل وامق و عذرا همه او دان
مطلوب دل وامق و عذرا همه او دان
بینایی هر دیدهی بینا همه او بین
زیبایی هر چهرهی زیبا همه او دان
زیبایی هر چهرهی زیبا همه او دان
یاری ده محنت زده مشناس جز او کس
فریادرس بیکس تنها همه او دان
فریادرس بیکس تنها همه او دان
در سینهی هر غمزده پنهان همه او بین
در دیدهی هر دلشده پیدا همه او دان
در دیدهی هر دلشده پیدا همه او دان
هر چیز که دانی جز از او، دان که همه اوست
یا هیچ مدان در دو جهان، یا همه او دان
یا هیچ مدان در دو جهان، یا همه او دان
بر لاله و گلزار و گلت گر نظر افتد
گلزار و گل و لاله و صحرا همه او دان
گلزار و گل و لاله و صحرا همه او دان
ور هیچ چپ و راست ببینی و پس و پیش
پیش و پس و راست و چپ و بالا همه او دان
پیش و پس و راست و چپ و بالا همه او دان
ور آرزویی هست بجز دوست تو را هیچ
بایست، عراقی، و تمنا همه او دان
بایست، عراقی، و تمنا همه او دان
تاريخ : سه شنبه 21 شهريور 1391نظر بدهید
| 19:31 | نویسنده : خداداد |
يكى از معروفترين عرفا است . عرفا داستانهايى شگفت به او نسبت مى دهند .
از جمله مدعى هستند كه بر سر قبر بايزيد بسطامى مى رفته و با روح او تـمـاس
مـى گـرفـتـه و مـشـكـلات خـويـش را حل مى كرده است
مولوى مى گويد:
بوالحسن بعد از وفات بايزيد
از پس آن سالها آمد پديد
گاه و بيگه نيز وقتى بى فتور
بر سر گورش نشستى با حضور
تـا مـثـال شـيـخ پـيـشـش آمـدى
تـا كـه مـى گـفـتـى شـكـالش حل شدى
مولوى در مثنوى زياد از او ياد كرده است و مى نمايد كه ارادت وافرى به او داشته است .
مـى گويند با ابوعلى سينا فيلسوف معروف و ابوسعيد ابوالخير عارف معروف ملاقات
داشته است . وى در سال 425 در گذشته است .
گویند شیخ ابوالحسن خرقانی بر سر در خانقاه خود نوشته بود
هر کس در این سرای در آید نانش دهید و از ایمانش مپرسید چه آن کس که به
درگاه خدا به جان ارزد البته بر خوان بوالحسن به نان ارزد
تاريخ : سه شنبه 21 شهريور 1391نظر بدهید
| 19:31 | نویسنده : خداداد |
شنیدم که پیری پسر را به خشم
ملامت همی کرد کای شوخ چشم
تو را تیشه دادم که هیزم شکن
نگفتم که دیوار مسجد بکن
زبان آمد از بهر شکر و سپاس
به غیبت نگرداندش حق شناس
گذرگاه قرآن پنداست گوش
به بهتان و باطل شنیدن مکوش
دو چشم از پی صنع باری نکوست
زعیب برادر فروگیر و دوست
×××
تاريخ : سه شنبه 21 شهريور 1391نظر بدهید
| 19:30 | نویسنده : خداداد |
آورده اند که در مجلس شیخ ابوالحسن خرقانی (عارف قرن پنجم) سخن
از کرامت می رفت و هر یک از حاضران چیزی می گفت:
شیخ گفت: کرامت چیزی جز خدمت خلق نیست.
چنان که دو برادر بودند و مادر پیری داشتند.
یکی از آن دو پیوسته خدمت مادر می کرد و آن دیگر به عبادت خدا مشغول می بود.
یک شب برادر عابد را در سجده، خواب ربود.
آوازی شنید که برادر تو را بیامرزیدند و تو را هم به او بخشیدند.
گفت: من سالها پرستش خدا کرده ام و برادرم همیشه به خدمت مادر مشغول
بوده است، روا نیست که او را بر من رجحان نهند و مرا به او بخشند!
ندا آمد:
آنچه تو کرده ای خدا از آن بی نیاز است و آنچه برادرت می کند، مادر بدان محتاج.
تاريخ : جمعه 10 شهريور 1391نظر بدهید
| 10:26 | نویسنده : خداداد |